|
علامه مجلسى عهدنامهاى از خليفه دوم براى معاويه در بحارالانوار آورده
كه ماجراى خود را با زهرا (عليهاالسلام) در آن حكايت كرده است.
در آن آمده: «به خانه على آمدم تا مگر او را به زبانى بيرون كشم.
به کنیز او فضه گفتم: به على بگو براى بيعت با ابوبكر بيرون آيد
كه مسلمانان بر خلافت او اجماع كردهاند.
گفت: اميرالمؤمنين مشغول است. گفتم: اين را فراموش كن و به او بگو بيرون آيد
و الّا داخل مىشويم و او را به اكراه بيرون مىآوريم.
فاطمه بيرون آمد. پشت در ايستاد و گفت: اي گمراهان دروغگو ، چه مىگوييد؟ و چه مىخواهيد؟
گفتم: فاطمه! گفت: عمر! چه مىخواهى؟! گفتم پسر عمويت را چه شده كه تو را
براى پاسخ فرستاده و خودش پشت پرده نشسته است؟
گفت: اى شقى! طغيان تو مرا بيرون آورد و حجت را بر تو تمام كرد...
گفتم: اين اباطيل و افسانههاى زنانه را از سرت بيرون كن و به على بگو بيرون بيايد.
گفت : مورد احترام ما نيستى، عمر! مرا از حزب شيطان مىترسانى؟
در حالى كه حزب شيطان بس ضعيف است.
گفتم: اگر على نيايد، هيزم مىآورم و خانه را به روى ساكنانش آتش مىزنم،
و آنان را به آتش مىكشم يا على را براى بيعت مىبريم. تازيانه قنفذ را گرفتم و زدم.
به خالد بن وليد گفتم: تو با مردان هيزم فراهم كنيد. خودم خانه را آتش مىزنم.
فاطمه گفت: اى دشمن خدا و دشمن رسول او و دشمن اميرالمؤمنين.
فاطمه دستهاى خود را پشت در گذاشت تا مرا از باز كردن در بازدارد خواستم در را باز كنم، نتوانستم.
پس با تازيانه به دستهايش زدم چنانكه دردش گرفت و من صداى ناله و گريهاش را مىشنيدم.
نزديك بود كه نرم شوم و از دم در بازگردم، اما كينههاى على و حرص او به خون دليران عرب
را به ياد آوردم... پس لگدى به در زدم كه فاطمه شكمش را به آن چسبانده بود و
پشت آن پنهان شده بود. چنان فرياد زد كه گمان كردم كه فريادش مدينه را زير و رو كرد
شنيدم كه گفت: پدر! يا رسولاللَّه! اينگونه با حبيبه و دخترت رفتار مىشود؟
آه: فضّه! مرا بگير كه به خدا قسم جنين داخل شكمم كشته شد.
و شنيدم كه او را درد زايمان گرفته است. او به ديوار تكيه داده بود.
در را به داخل راندم و داخل شدم. به گونهاى در مقابلم ايستاد كه جلوى ديدم را گرفت.
از روى مقنعه چنان به گونهاش سيلى زدم كه گوشوارهاش كنده شد و روى زمين افتاد.
على بيرون آمد. چون احساس كردم كه مىآيد، به سرعت بيرون دويدم و به خالد و قنفذ
و كسانى كه با آن دو بودند، گفتم: از خطر بزرگى نجات پيدا كردم».
در روايت ديگرى آمده: «جنايت بزرگى مرتكب شدم و اينك بر خودم ايمن نيستم.
اين على است كه از خانه بيرون آمده. همه با هم طاقت او را نداريم. على بيرون آمد.
فاطمه دستانش را به سر برد تا آن را باز كند و از آنچه به او رسيده بود، از خداى بزرگ استغاثه كند.
على، پيراهنش را روى فاطمه انداخت و به او گفت:
دختر رسول خدا! خداوند پدرت را براى جهانيان رحمت فرستاده است،
پس تو نيز، اى سرور زنان! براى اين خلق نگونبخت رحمت باش نه عذاب.
درد زايمانش سخت شد. وارد خانه شد و جنينى را سقط كرد كه على او را محسن ناميد.
                   
حوادث بعد از آتش زدن در خانه امیرالمومنین:
بعد از آنكه به خانه حضرت زهرا (سلاماللَّه عليها) هجوم آوردند، اميرالمؤمنين (عليهالسلام)
كه به گفته سلمان، مىتوانست با نيمنگاهى زمين و زمان را درهم پيچد و هستىشان را بگيرد،
به محاصره درآوردند و ريسمان به گردنش انداخته و با شدت هرچه بيشتر مىكشيدند.
وقتى اميرالمومنين (عليهالسلام) را با آن طرز فجيع و دلسوزانه براى بيعت اجبارى
با خليفه غاصب ابوبكر به مسجد مىبردند و آن بىاحترامىها را نسبت به حضرت روا داشتند،
اميرالمؤمنين (عليهالسلام) در تمامى مدت نگاهش را به در دوخته بود و كلامش را طول مىداد،
گويا منتظر است، تا شايد زهرايش از در رسد و او را از چنگال آنان برهاند.
زهراى (س) زخمى، زهراى خسته و تن به تاول نشسته همين كه از فرياد بچهها
و اشکهاى زينب و امكلثوم كه به صورتش مىريخت براى لحظهاى به هوش آمد،
بلافاصله پرسيد « اين على؟ » فضه على كجاست؟ و تا شنيد كه او را به مسجد بردند تاب نياورد.
گرچه توان ايستادنش نبود اما على را هم نمىتوانست در چنگال دشمن تنها بگذارد.
بىدرنگ به طرف مسجد دويد! نمىدانم كدام توان او را اينگونه برپا نگه داشته بود؟
همه فكرش على (ع) بود، در دلش هم درد خودش نبود، درد على (ع) بود،
او خوب مىدانست كه اگر دير برسد چه بسا ديگر هرگز امامش، على عليهالسلام را نبيند.
در راه نمىدانم چند بار اما بارها از سر درد نشست! فضه و زنان بنىهاشم گردش را گرفته بودند.
ناگهان تمامى نگاهها به در دوخته شد. هان زهرا (س) آمد و چه به موقع،
با پيراهن رسول (ص) بر سر، و دست حسنين در دست، اما با بالى شكسته و چشمى پراشك.
فاطمه زهرا (سلاماللَّهعليها)، چندين بار صيحه زد درد توانش را برده بود، گريه امانش نمىداد.
همه چشمها به اشك نشست، صداى هق هق گريه مسجد را برداشت،
همه بر مظلومیت زهرا (سلاماللَّهعليها) و مظلوميت على (عليهالسلام) مىگريستند.
در و ديوار هم مىگريست ناگهان طنينى خدايى
در فضاى مسجد پيچيد گويا پيامبر است كه سخن مىگويد:
«خلو عن ابن عمى فوالذى بعث محمدا بالحق لئن لم تخلوا عنه لاشترن شعرى و لاضعن قميص
رسولاللَّه على راسى و لاصرخن الى اللَّه تبارك و تعالى فما ناقه صالح باكرم على اليه منى
و لا الفصيل باكرم على اللَّه من ولدى».
رها كنيد پسر عمويم را، قسم به خدايى كه محمد را به حق فرستاد
اگر دست از وى (اميرالمؤمنين عليهالسلام) برنداريد سر خود برهنه كرده و
پيراهن رسول خدا را بر سر افكنده و در برابر خدا فرياد برخواهم آورد و همهتان را نفرين مىكنم.
به خدا نه من از ناقهى صالح كمارجترم و نه كودكانم از بچهى او كمقدرتر.

|